فرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رَ) [ ع. ] (اِ.) اسب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رَ) [ ع. ] (اِ.) اسب.
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
فرس . [ ف ِ ] (اِخ ) کوهی است در عَدَنة، از آنجا تا نقره ٔ بنی مرةبن عوف بن کعب یک روز راه است . (معجم البلدان ).
فرس . [ ف ِ ] (اِخ ) (قصرالَ ...) یکی از قصور چهارگانه ٔ حیره . (معجم البلدان از ادیبی ).
فرس . [ ف َ ] (ع مص ) فروکوفتن و شکستن استخوان گردن شکار را. (منتهی الارب ). شکستن شیرگردن شکار خود را. فرس در اصل بدین معنی است و سپس در اثر کثرت استعمال به معنی قتل به طور کلی به کار رفته است . و در ذبح حیوان این عمل نهی شده است . (از اقرب الموارد). ◄ شکار افکندن شیر و کشتن به هر طور که باشد. ◄ پیوسته خوردن خرمای فراس را. (منتهی الارب ). ادامه دادن بر خوردن فراس . (اقرب الموارد). ◄ چرانیدن فرس را. (منتهی الارب ). چریدن گیاه فِرْس را. (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
پارسی