فرسای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسای . [ ف َ ] (نف مرخم ) محوکننده . (صحاح ). کهنه کننده . به پای کوبنده . (برهان ). فرسا. همواره به صورت مزید مؤخر با کلمات دیگر ترکیب شود. و به صورت مستقل، جز به معنی فعل امر به کار نرود. - جان فرسای ؛ آنچه جان را بفرساید و بکاهد: بارها نوعروس جان فرسای دست در دامنش زدی که درآی . سعدی (هزلیات ). - عدوفرسای ؛ آنکه دشمن را نابود کند و یا ضعیف گرداند : امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش جهانگشای و ولی پرور و عدوفرسای . فرخی . رجوع به فرسا شود.