فرستادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرستادن . [ ف ِ رِ دَ ] (مص ) گسیل کردن . ارسال . (یادداشت به خط مؤلف ). در پهلوی فرستاتن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : یک لخت خون بچه ٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه ٔ عقیق . رودکی . که ما راست گشتیم و هم دین پرست کنون زند زردشت زی ما فرست . دقیقی . کوهسار خشینه را به بهار که فرستد لباس حورالعین ؟ کسایی مروزی . چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دید گر زانکه نیست سیمت، باری شمم فرست . منجیک ترمذی . یکی استواری فرستاده شاه بدان تا کند کار موبد نگاه . فردوسی . به مرو و نشابور و بلخ و هری فرستاد بر هر سویی لشکری . فردوسی . تو را گفت من تاج شاهنشهان چو لشکر فرستی، فرستم نهان . فردوسی . ای ترک من امروز نگویی به کجایی تا کس بفرستیم و بخوانیم و بیایی ؟ گر نامه کند شاه سوی قیصررومی ور پیک فرستد سوی فغفور ختایی . منوچهری . عبدوس را بر اثر وی بفرستادند و گفتند چند مهم دیگر است ناگفته مانده . (تاریخ بیهقی ). چندان عدد که یافته آید به درگاه فرستید. (تاریخ بیهقی ). پیش تواند حاضر اهل جفا و لعنت لعنت چرا فرستی خیره به چین و ماچین . ناصرخسرو. ای هدهد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت . حافظ. - بازِ جای فرستادن ؛ به جای خود بازگردانیدن : گزین کن دلیران رزم آزمای فرست آن سپاه گران بازِ جای . اسدی . - بازِ خانه فرستادن ؛ به خانه فرستادن : وی را به خوبی با خلعت بازِ خانه فرستادی . (تاریخ بیهقی ). - بازفرستادن ؛ چیزی را دوباره فرستادن . بازگرداندن . ارجاع . وافرستادن : خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست خون آلود است همچنان بازفرست در بازاری که جان ز من دل ز تو بود چون بیع به سر نرفت جان بازفرست . خاقانی . رجوع به وافرستادن شود. - پیام فرستادن ؛ پیغام دادن : دیری است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد... حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد. حافظ. - رحمت فرستادن ؛ خدا بیامرز گفتن . برای درگذشته ای طلب مغفرت کردن . - سلام فرستادن ؛ از دور به وسیله ٔ نامه یا قاصد کسی را سلام گفتن : صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد. حافظ. - صلوات فرستادن ؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد گفتن . - نامه فرستادن ؛ نامه نوشتن و پیک را سپردن تا به مخاطب آن رساند : استطلاع رأی ما کنی و نامه ها فرستی . (تاریخ بیهقی ). - وافرستادن ؛ بازفرستادن : هرچه خورشید زاده بود از رشک هم به خورشید وافرستادی . خاقانی . بردار پرده از رخ و از دیده های ما نوری که عاریه است به خورشید وافرست . خاقانی . - وحی فرستادن ؛ انزال وحی . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به وحی شود.