فرستاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرستاده . [ ف ِ رِ دَ / دِ ] (ن مف، اِ) چیزی را گویند که شخصی به جهت کسی بفرستد. (برهان ). مرسله . مرسوله . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ سفیر. قاصد.فرسته . (یادداشت به خط مؤلف ). فرسته . رسول . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). آنکه دیگری او را فرستد : فرستاده ٔ شاه را پیش خواند فراوان سخنها به خوبی براند. فردوسی . فرستاده آمد بگفت آن پیام ز پیغام بهرام شد شادکام . فردوسی . سبک سر فرستاده را خوار کرد دل انجمن پر ز تیمار کرد. فردوسی . فرستاده گر کشتن آیین بدی سرت را کنون جای پایین بدی . اسدی . اپرویز خشم گرفت بر فرستاده ٔ پیغمبر(ص ) و نامه بدرید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٦). فرستاده پذرفت کاین هر چهار اگر تحفه سازی بر شهریار. نظامی . فرستاده ای را برآراست کار فرستاد گنجی سوی شهریار. نظامی . فرستاده را چون بود چاره ساز به اندرز گفتن نباشد نیاز. نظامی . فرستاده را داد مهر و درم که مهر است بر نام حاتم کرم . سعدی . - فرستاده آمدن ؛فرستاده شدن : اگر کشته بودی بنده را به تازگی فرستاده نیامدی . (تاریخ بیهقی ). عبدالجبار پسر وزیر آنجا به رسولی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ). - فرستاده شدن ؛ فرستاده آمدن . از جانب دیگری مأمور شدن : فرستاده بر پشته شد چند کس کز ایشان نیامد یکی بازپس . نظامی . - فرستاده مرد ؛ سفیر. پیک : چو پاسخ شنید آن فرستاده مرد سوی لشکر پهلوان شد چو گرد. فردوسی . - فرستاده وار ؛ مانند فرستادگان و رسولان : به ایوانْش مردی فرستاده وار بیاراستی هرچه بودی به کار. فردوسی . ◄ پیغمبرو رسول را گویند. (برهان ). پیامبر. مبعوث . رسول اﷲ. وخشور. (یادداشت به خط مؤلف ) : ایمان نیاوردم به فرشته های خدا و کتابهای او و فرستاده ٔ او. (از تاریخ بیهقی ). فرستاده ای که خدا از او خوشنود بود.(تاریخ بیهقی ). عهدی است بر پیغمبران و فرستاده های او... (تاریخ بیهقی ). ثنا باد بر جان پیغمبرش محمد فرستاده ٔ بهترش . اسدی .