فرسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسته . [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ] (اِ) فرستاده . چیزی که به جهت کسی فرستند. (برهان ). ◄ رسول . (برهان ). سفیر. قاصد. ایلچی . (یادداشت به خط مؤلف ) : زآن است قوی شیر به گردن که به هر کار از خود به تن خویش رسول است و فرسته . رودکی . فرسته فرستاد با خواسته غلامان و اسبان آراسته . دقیقی . ای خسروی که نزد همه خسروان دهر بر نام و نامه ٔتو نوا و فرسته شد. دقیقی . فرسته چو باد اندرآمد ز جای بیاورد یاقوت نزد همای . فردوسی . فرسته ز مازندران رفت زود چو مرغ پرنده، به کردار دود. فردوسی . به دل پر ز کین و به رخ پر ز چین فرسته فرستاد زی شاه چین . فردوسی . چون خبر یافت شادبهر آن روز کآمدستش فرسته ٔ بهروز. عنصری . بگفتش هر آنچ از فرسته شنود همان راز نامه مر او را نمود. اسدی . نویدی است پیری، که مرگش خرام فرسته است و موی سپیدش پیام . اسدی . فرسته کسی ساز دانش پذیر نهان بین و پاسخ ده و یادگیر. اسدی . ◄ پیغمبر. (برهان ). رسول اﷲ. ◄ فرشته . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به فرستاده و فرشته شود.