فرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرض . [ ف َ ] (ع اِ) رخنه ٔ کمان که سوفار و جای چله ٔ آن است . (منتهی الارب ). آن جای از کمان که زه بدان افتد.ج، فِراض . (اقرب الموارد). ◄ آتش زنه . (منتهی الارب ). ◄ جای زدن از آتش زنه یا رخنه ٔ آتش زنه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دهانه ٔ جوی . ج، فراض . ◄ فرموده و واجب کرده ٔ خدای عزوجل بر بندگان . (منتهی الارب ). آنچه به دلیل قطعی ثابت باشد و در آن شبهتی نبود و مخالفش را تکفیر و تارک آن را عذاب بود. (تعریفات ). آنچه خداوند بر بندگانش واجب کرده است و بدان سبب فرض نامیده اند که آن را حدود و نشانه هایی است . (اقرب الموارد) : طاعت ایشان فرض بوده است . (تاریخ بیهقی ). چون به در مصطفی نایب حسان تویی فرض بود نعت او حرز امم ساختن . خاقانی . کعبه را یک بار حج فرض است و حضرت کعبه وار حج ما هر هفته عمدا برنتابد بیش از این . خاقانی . طلب کردن علم از آن است فرض که بی علم کس را به حق راه نیست . امام الدین رافعی (از تاریخ گزیده ). - فرض عین ؛ واجب عینی . (یادداشت به خط مؤلف ) : ای محافل را به دیدار تو زین طاعتت بر هوشمندان فرض عین . سعدی . - فرض کردن ؛ انگاشتن . تصور کردن . پنداشتن . (یادداشت به خط مؤلف ). - ◄ واجب شمردن . واجب کردن : به ما بر خدمت خود عرض کردی جزای آن به خود برفرض کردی . نظامی . ◄ نماز. (یادداشت به خط مؤلف ). مجازاً، نماز واجب : به هفت نوبت چرخ و به پنج نوبت فرض بدین دو صبح مزور ز آتش وسیماب . خاقانی . فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شد صد ره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری . خاقانی . - فرض گزاردن ؛ ادای واجب حق تعالی کردن چون گزاردن نماز و دیگر عبادات : و فرض ایزدی می گزارند. (کلیله و دمنه ). او فرض خدا نمی گزارد از قرض تو نیز غم ندارد. سعدی . فرض ایزدبگزاریم و به کس بد نکنیم وآنچه گویند روا نیست نگوئیم رواست . حافظ. - فرض ورزیدن ؛فرض گزاردن . ادای واجب کردن : فرض ورزید و سنت آموزید عذر ناکردن از کسل منهید. خاقانی . ◄ قرائت . ◄ سنت . ◄ نوعی از خرما. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خرمایی است که در عمان یافت شود. (از فهرست مخزن الادویه ). ◄ لشکر مرسوم گیر. (منتهی الارب ). الجند یفترضون . (اقرب الموارد): و عنده مائة من الفرض ؛ أی الجند المفروض لهم . (اقرب الموارد). ◄ سپره . ◄ چوبی است از چوبهای خانه . ◄ جامه . ◄ عطای مرسوم . ◄ آنچه بر خود لازم گردانیده هبه فرمایی یا بخشیده باشی بی قصد ثواب . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : یفکر فی ارتیاد القرض و الفرض . (مقامات حریری از اقرب الموارد). ◄ تیر قداح . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). ◄ بریدگی از هر چیزی . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) سنت گردانیدن پیغمبر (ص ). ◄ واجب گردانیدن . (منتهی الارب ). واجب نمودن خداوند احکام را بر بندگان . (اقرب الموارد). فریضه گردانیدن جهت کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فریضه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ وقت پیدا کردن . (منتهی الارب ). وقت معین کردن برای کسی . (اقرب الموارد). ◄ رخنه کردن . (منتهی الارب ). رخنه درافکندن . (مصادر زوزنی ). ◄ بریده نمودن . (منتهی الارب ). بریدن هر چیز سخت و نفوذ در آن چون بریدن آهن . (از اقرب الموارد). ◄ مرسوم کردن . (منتهی الارب ). رسم کردن در دیوان برای کسی چیزی معلوم را و ثبت کردن مقرری او درآن . (اقرب الموارد). ◄ عطا دادن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تقدیر کردن چیزی را و ملاحظه کردن آن از روی عقل و تصور و تعیین آن . ◄ گور کندن برای مرده . (از اقرب الموارد).
فرض . [ ف ِ ] (ع اِ) بار درخت بوی جهودان تا وقتی که سرخ باشد. (منتهی الارب ). ثمر دوم است مادام که سرخ باشد. (فهرست مخزن الادویه ) (اقرب الموارد).
فرض . [ ف ُرْ رَ ] (ع ص، اِ) ج ِ فارض . (منتهی الارب ). رجوع به فارض شود.