فرع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرع . [ ف َ رَ] (ع اِ) مال منفعت آماده . (منتهی الارب ). ◄ قِسْم . گویند: تراضوا بالفرع ؛ أی بالقسم . (از اقرب الموارد). ◄ نخستین بچه ٔ ناقه یا گوسپند که نظر به تبرک برای آلهه ٔ خود میکشتند. (منتهی الارب ). نخستین نتاج از شتر و گوسفند که برای خدایان خود میکشتند و بدان تبرک می جستند و مسلمانان آن را نهی کردند. ◄ طعامی که برای نتاج ناقه سازند. (اقرب الموارد). ◄ پوست پاره ای که بر مشک افزایند چون فراخ نباشد. (منتهی الارب ). ◄ قَمْل . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) تمام موی شدن . (منتهی الارب ). فَرْع . رجوع به فَرْع شود.
فرع . [ ف َ ] (ع اِ) برسوی هر چیز. (منتهی الارب ). قسمت بالا از هر چیز و آن چیزی است که جدا گردد از اصل آن چیز مانند شاخ درخت . (از اقرب الموارد). ◄ خلاف اصل و آن نام چیزی است که بر غیر خود مبنی باشد. (تعریفات ). نزد علماء اسم است چیزی را که بنا شود بر غیر خود و قیاس شود بر آن و مقابل اصل است . (از اقرب الموارد). هر شی ٔ قیاس شده به شی ٔ دیگر را فرع نامند چنانکه مقیس علیه را اصل خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : به اصل نگرد و به فرع دل مشغول ندارد. (تاریخ بیهقی ). الف را بر اعداد مرقوم بینی که اعداد فرعند و او اصل و والد. خاقانی . تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع تست . سعدی . ◄ شاخ درخت . (منتهی الارب ). شاخ . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). شاخه ٔ درخت . (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : آن آتشی که گویی نخلی به بار باشد اصلش ز نور باشد فرعش ز نار باشد. منوچهری . از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک باشد پسر چنین چو پدر باشد آن چنان . سوزنی . ◄ نتیجه . حاصل : فرع دید آمد عمل بی هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک . مولوی . سخاوت زمین است وسرمایه زرع بده، کاصل خالی نماند ز فرع . سعدی . ◄ سود.بهره . ربح . آنچه از مال به تجارت یا مرابحه به دست آید. (از یادداشتهای مؤلف ) : هوسبازی مکن گر وصل خواهی به ترک فرع گو گر اصل خواهی . ناصرخسرو. ◄ کمان که از طرف شاخ درخت سازند. ◄ کمان از شاخ ناکفانیده یا فرع از بهترین کمانها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مال فراوان وپایدار. (از اقرب الموارد). ◄ موی زن . ◄ موی تمام . ج، فروع . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ قمل است و گفته اند قمل کبار است . (فهرست مخزن الادویه ). صورتی از فَرَع است به معنی قمل . (اقرب الموارد). ◄ فرع القوم ؛ شریف و مهتر آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ جای روان گردیدن آب به سوی شعب کوه . ج، فراع . ◄ برسوی گوش . ◄ (مص ) بر کوه شدن .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فرودآمدن از بر کوه . (منتهی الارب ). فرودآمدن و از اضداد است . (از اقرب الموارد). ◄ دوشیزگی بکر بردن . (منتهی الارب ). ◄ به چوب دستی زدن بر سر کسی . ◄ برتر گردیدن از قوم خود به بزرگی یا به جمال . ◄ به لگام زدن اسب را و عنان کشیدن تا بازایستد. ◄ مانع شدن و بازداشتن میان قوم و اصلاح نمودن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرع . [ ف َ / ف ُ ] (اِخ ) وادیی است که از کبکب به سوی عرفات رود. (منتهی الارب ).