فرمان دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمان دادن . [ ف َ دَ ] (مص مرکب ) حکم کردن . امر دادن به کسی : نگه کن کنون تا چه فرمان دهی نیاید ز فرمان تو جز بهی . فردوسی . بدو گفت هرگه که فرمان دهی به گفتن زبان برگشاید رهی . فردوسی . صاحب دیوان فرمان چنین داد و ندانیم که تا حال وسبب چیست ؟ (تاریخ بیهقی ). مرا رسول رسول خدای فرمان داد به مؤمنان که بدانند قدر فرمان را. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ١١٨). به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی . سعدی (بوستان ). هر آنکس که گردن به فرمان نهد بسی برنیاید که فرمان دهد. سعدی . ◄ اجازه دادن . رخصت دادن : گدای کوی تو خاقانی است فرمان ده که این گدای تو را داغ پادشاه نهم . خاقانی . که گر فرمان دهد شاه جهانم بگویم صدیک از چیزی که دانم . نظامی . به دستوری حدیثی چند کوتاه بخواهم گفت گر فرمان دهد شاه . نظامی . ◄ مسلط ساختن . حکومت دادن : به دین پاک و دل نیک و اعتقاد درست خدای داد تو را بر همه جهان فرمان . فرخی . رجوع به فرمان شود.