فرناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) (ص.)۱ - غافل، نادان.<BR>۲- خواب آلود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) (ص.)۱ - غافل، نادان. ۲- خواب آلود.
(فِ) (اِ.) ۱- مهتر روستاییان. ۲- شیر ستبر گردن و دلیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرناس . [ ف َ ] (ص ) درهندی باستان پر + نچ، درسنسکریت پرناچه . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). غافل و نادان . (برهان ). غافل . نادان طبع. کم مایه . (یادداشت به خط مؤلف ) : این جهان سربه سر همه فرناس نز جهان من یگانه فرناسم . بوشکور. گفت نقاش چون که نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم . عنصری . وز گروهی که با رسول و کتاب فتنه گشتند بر یکی فرناس . ناصرخسرو. - فرناس شدن ؛ غافل و نادان گردیدن : تو پاک باش و ز ناپاک هیچ باک مدار وگر جهان همه فرناس شد مشو فرناس . ناصرخسرو. ◄ نیم خواب و خواب آلود. (برهان ). نیم خفته . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ (اِ) غفلت و نادانی . (برهان ). - مانده در فرناس ؛ غافل . بی خبر : نشنوم نیک و بد، نبینم راست منم امروزمانده در فرناس . مسعودسعد. ◄ خواب اندک . (برهان ). - در فرناس شدن ؛ به خواب رفتن : بدان که فتنه بخسبد در این زمانه ولیک ز عدل توست که باری شده ست در فرناس . سیدحسن غزنوی .
فرناس . [ ف ِ ] (ع اِ) رئیس و مهترروستاییان . ج، فرانسة. (منتهی الارب ). مهتر دهقانان و در ترکی او را قوجه باشی گویند. (محیط المحیط). ◄ شیر سطبرگردن و سخت دلیر. (منتهی الارب ).
فرناس . [ ف َ ] (اِخ ) پسر فرناباذ از درباریان مورد توجه اردشیر درازدست بوده است . رجوع به فرناباذ و نیز رجوع به ایران باستان پیرنیا ص ٩٤٣ شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه