فرنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فُ رُ) (اِ.) پیرامون دهان، گرداگرد دهان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ رِ) (اِ.) نیم تنه نظامی.
(فُ رُ) (اِ.) پیرامون دهان، گرداگرد دهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرنج . [ ف ُ رُ ] (اِ) خرطوم . لفج . پوزه . (یادداشت به خط مؤلف ).پیرامون و اطراف دهان . (برهان ) (اسدی ) : سر فروبردم میان آبخور از فرنج مَنْش خشم آمد مگر. (از کلیله و دمنه ٔ رودکی ). ◄ شاخ بزرگی که چون آن را ببرند شاخهای کوچک از اطراف آن برآید. (برهان ).
فرنج . [ ف ِ رَ ] (اِخ ) افرنج . فرنگ . افرنجه . فرانسه . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به فرانسه شود.