فره مند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رَّ. مَ) (ص مر.) دارای فر، شکوهمند.<br>
(فَ هَ مَ) (حراض.) نزدیک، قریب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رَّ. مَ) (ص مر.) دارای فر، شکوهمند.
(فَ هَ مَ) (حراض.) نزدیک، قریب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرهمند. [ ف َ رَ م َ / ف َ هََ م َ ] (ص مرکب ) خردمند. (برهان ) (صحاح الفرس ) : نگه کرد بابک پسند آمدش شهنشاه را فرهمند آمدش . فردوسی . سکندر شنید آن پسند آمدش سخنگوی را فرهمند آمدش . فردوسی . بخواب دیدم پیرمردی را سخت فرهمند که نزدیک من آمد. (تاریخ بیهقی ). ◄ قریب و نزدیک باشد. (برهان ). ◄ نورانی و باشکوه . (انجمن آرا) (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
بخرد، خردمند، عاقل، هوشمند پرشوکت، شکوهمند، شوکتمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه