فرهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رَّ) (حامص.)<BR>۱- دارای فره بودن.<BR>۲- شوکت، جلال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رَّ) (حامص.) ۱- دارای فره بودن. ۲- شوکت، جلال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرهی . [ ف َرْ رَ ] (اِ) فره . فر. خوره . (یادداشت بخط مؤلف ). فرّ و شان و شوکت و شکوه و عظمت و افزونی داشتن . (برهان ) : به مردی ودانایی و فرهی بزرگی و آیین شاهنشهی . فردوسی . همیشه به پیروزی و فرهی کلاه بزرگی و تاج مهی . فردوسی . بدان تا رساند به شاه آگهی که گرسیوز آمد ابا فرهی . فردوسی . سوی رومیه باز با فرهی شد و کرد با کاروان همرهی . اسدی . - بافرهی ؛ باشکوه . باعظمت . بافرّ : چو آمد به کاووس شاه آگهی که آمد سیاووش بافرهی . فردوسی . سوم هفته در جایگاه مهی نشست اندر آرام بافرهی . فردوسی . - فرهی دادن ؛ شکوه و پیروزی دادن : چو پیروزگر فرهی دادمان در بخت پیروز بگشادمان . فردوسی . ◄ (ص ) دارای افزونی . (ناظم الاطباء).