فرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- پوستین، پوستین روباه.<BR>۲- جامهای که از پوست جانوران سازند؛ ج. فِراء.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ) (ص) ۱- پایین. ۲- به سوی پایین. ۳- به سوی درون یا ژرفا. ۴- دارای وضع یا حالت زیردست.
(فَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پوستین، پوستین روباه. ۲- جامهای که از پوست جانوران سازند؛ ج. فِراء.
(فِ رُّ) [ فر. ] (ص. اِ.) ترکیبی است از آهن با کمترین مقدار اکسیژن مانند اکسید فرو (FeO) که گرد سیاه رنگی است که از تجزیه کربنات آهن در پناه هوا و یا احیای اکسید آهن بر اثر ئیدروژن بدست میآید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرو. [ ف َرْوْ ] (ع اِ) پوستین . ج، فِراء. (منتهی الارب ). چیزی شبیه جبه که از پوست حیوانات چون خرگوش و روباه و سمور دوزند. ج، فراء. (اقرب الموارد).
فرو. [ ف ُ ] (پیشوند، ق ) به معنی فرود. در زبان پهلوی فْرُت، در پارسی باستان فْرَوَتا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرود و زیر و تحت و پایین و شیب و نشیب و پست . (ناظم الاطباء). مقابل فرا و فراز به معنی بالا و بسوی بالا. این کلمه همواره بصورت ترکیب با اسامی و افعال یا کلمات دیگر آید: ترکیب ها: فروآرامیدن . فروآرمیدن . فروآسودن . فروآمدن . فروآمدنگاه . فروآوردن . فروآویختن . فرواستادن . فروافتادن . فروافتاده . فروافشاندن . فروافکندن . فروانداختن . فروایستادن . فروباریدن . فروبرانیدن . فروبردگی . فروبردن . فروبرده . فروبرنده . فروبریدن . فروبست . فروبستگی . فروبستن . فروبسته . فروبند. فروبیختن . فروپریدن .فروپژمردن . فروپوشیدن . فروتابیدن . فروتر. فروتراشیدن . فروتر آمدن . فروتن . فروجستن . فروجهیدن . فروچکاندن . فروچکیدن . فروچیدن . فروخزیدن . فروخسبیدن . فروخفتن .فروخفته . فروخواندن . فروخوردن . فرودادن . فروداشت . فروداشتن . فروداشته . فرودریدن . فرودریده . فرودست . فرودستی . فرودوانیدن . فرودوختن . فرودوشیدن . فرودویدن . فرودیدن . فروراندن . فرورفتگی . فرورفتن . فرورفته . فروروفتن . فروریختن . فروریخته . فرورویه . فروریزیدن . فروسپوختن . فروستردن . فروسو. فروسوئین . فروسودن . فروشتافتن . فروشخیدن . فروشدن . فروشستن . فروشسته . فروشکستن . فروغلطیدن . فروفرستادن . فروفشاندن . فروفکندن . فروکاستن . فروکاشتن . فروکردن . فروکش . فروکشتن . فروکش شدن . فروکش کردن . فروکشیدن . فروکندن . فروکوبیدن . فروکوفتن . فروگاشتن . فروگذار کردن . فروگذاشت . فروگذاشتن . فروگذاشته . فروگرفتن . فروگستردن . فروگسستن . فروگسلیدن . فروگشادن . فروگشتن . فروگفتن . فروگیر. فرولغزانیدن . فرومالیدن . فروماندگی . فروماندن . فرومانده . فرومایگی .فرومایه . فرومردن . فرومرده . فرومیراندن . فرونشاندن .فرونشانیدن . فرونشستن . فرونگرستن . فرونگریستن . فرونوشتن . فرونهادن . فروواریدن . فروهختن . فروهخته . فروهشتگی . فروهشتن . فروهشته . فروهلیدن . هر یک از ترکیب های فوق جداگانه در لغت نامه آمده است . رجوع به آنها شود.
فرو. [ ف َ رَ / رُو ] (از ع، اِ) نوعی از پوستین روباه باشد و آن گرمترین پوستین است، بعد از آن سمور و سپس قاقم . (برهان ). به این معنی عربی است . ج، فِراء. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).