فرو بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بُ دَ) (مص م.)<BR>۱- به پایین بردن.<BR>۲- بلعیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بُ دَ) (مص م.) ۱- به پایین بردن. ۲- بلعیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروبردن . [ ف ُ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) در زیر بردن . (ناظم الاطباء). درکردن چیزی تیز در چیزی، مانند فروبردن میل در چشم . (یادداشت بخط مؤلف ). - سر به فکرت فروبردن ؛ در اندیشه شدن . در فکر فرورفتن : یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فروبرده بود. سعدی . - سر فروبردن ؛ سر زیر آب فروبردن . سر در آب کردن : سر فروبردم میان آبخور از فرنج مْنْش خشم آمد مگر. رودکی (کلیله و دمنه ). درآمد بدو نیز طوفان خواب فروبرد چون دیگران سر به آب . نظامی . ◄ بلعیدن . (ناظم الاطباء). ◄ غروب کردن آفتاب و ماه و جز آن : فروبردنش هست زرنیخ زرد برآوردنش نیل با لاجورد. نظامی . - سر فروبردن ؛ غروب کردن : برآمد گل از چشمه ٔ آفتاب فروبرد مه سر چو ماهی در آب . نظامی . ◄ حفر کردن چاه در زمین : تو شغل دوست داری و در هر کجا رسی چاهی همی فروبر و دامی همی فکن . فرخی .