فروایستادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروایستادن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) فرواستادن . رجوع به فرواستادن شود. ◄ آرام یافتن . ساکن شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ فروایستادن از کاری ؛ توقف از آن . (یادداشت بخط مؤلف ). خودداری کردن : بوسهل از فساد فرونخواهد ایستاد. (تاریخ بیهقی ). چو گردون به بیداد برخاست با من تو نیز از عنایت فروایستادی . انوری .