فروبستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروبستن . [ ف ُ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بستن : دل از دنیا بردار، به خانه بنشین پست در خانه فروبند به فلج و به پژاوند . رودکی . چون سخن گوید ادیبان را بیاموزد سخن چون سخن خواند فصیحان را فروبندد زبان . فرخی . چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصایم کش که کورم ای اخی . مولوی . ◄ بر هم نهادن چنان که پلک چشم را. چشم بر هم نهادن بودن : فروبسته چشم آن تن خوابناک بدو گفت برخیز از این خون و خاک . نظامی . - فروبستن چشم از چیزی ؛ صرف نظر کردن از آن . دست کشیدن از آن : دلاَّرامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فروبند. سعدی (گلستان ). - فروبستن دیده ؛ چشم بر هم نهادن . - ◄ در بیت زیر کنایه است از مردن : ز دیده فروبستن روی شاه به ناخن خراشیده شد روی ماه . نظامی (اقبالنامه ص ٢٥٧). ◄ بسته شدن . بند آمدن . فروبستشان زین سخن در نهفت ز بیم سیاوش نیارند گفت . فردوسی . - فروبستن دم ؛ خاموشی گزیدن . سکوت کردن : ز سختی به رستم فروبست دم پرآتش دل و دیدگان پر ز نم . فردوسی . مادرش بر سر خاک است به خون غرق و ز خلق دم فروبست عجب دارم اگر بگشایند. خاقانی . - فروبستن زبان کسی ؛ از سخن گفتن بازماندن یا بازداشتن : خاقانی این سخن گفت او را زبان فروبست تا ناگهی نباید کز تو فغان برآرد. خاقانی به پرواز اندرآمد مرغ جانش فروبست از سخن گفتن زبانش . نظامی . - فروبستن گوش از چیزی ؛ آن را نشنیدن . به آن گوش ندادن : ز تعلیم دانا فروبست گوش در عیش بگشاد بر ناز نوش . نظامی . - فروبستن گویائی ؛ فروبستن نطق . خاموش ماندن . سخن نگفتن : چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا در رویت از حسرت فروبسته ست گویائی . سعدی (طیبات ) - فروبستن نطق ؛ خاموش گردیدن . زبان بسته شدن : دل بشد از دست، دوست را به چه جویم نطق فروبست حال دل به چه گویم . خاقانی . ◄ مقید کردن : شبی خوابم اندر بیابان فید فروبست پای دویدن به قید. سعدی (بوستان ) به موی تافته پای دلم فروبستی چو موی تافتی ای نیک بخت روی متاب . سعدی (بدایع) - فروبستن دست کسی از عمل ؛ او را از آن کار بازداشتن : وفاتش فروبست دست از عمل . سعدی (بوستان ) - فروبستن دست و پای کسی ؛ کنایه است از ناتوان و عاجز شدن او : بکوشید کآرد سوی روم رای فروبسته شد شخص را دست و پای . نظامی . ◄ منعقد کردن : فتح و ظفر با بقاش عهد فروبسته اند دولت دوشیزه را عقدفروبسته اند. خاقانی . ◄ ضد گشادن . بستن : چو بگشائی گشاید بند بر تو فروبندی فروبندند بر تو. نظامی . ◄ سد کردن . مانع شدن . (یادداشت بخط مؤلف ).