فروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروختن . [ ف ُ ت َ ] (مص ) در اوستا ظاهراً فروخش به معنی صدا کردن وبه معرض فروش گذاشتن، در پهلوی فرختن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). چیزی را درقبال پولی به دیگری دادن . مقابل خریدن : سپهبد که مردم فروشد به زر نیابد بر این بارگه برگذر. فردوسی . دو گیتی به رستم نخواهم فروخت کسی چشم دین را به سوزن ندوخت . فردوسی . وی اقرار کرد فروختن آن به طوع و رغبت . (تاریخ بیهقی ). خریدن و فروختن همه او میکرد. (تاریخ بیهقی ). - عشوه فروختن ؛ ناز کردن و دلربائی کردن . - کبر فروختن ؛ خودنمائی کردن بر دیگران . بزرگی نمودن . - ناز فروختن ؛ ناز کردن و عشوه فروختن . مقابل ناز خریدن . رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.
فروختن . [ ف َ / ف ُ ت َ ] (مص ) روشن شدن آتش و غیره . فروزش . مشتعل شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). مخفف افروختن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بدلش آتش مهر او برفروخت ز تیمار خسرو دل و جان بسوخت . فردوسی . ◄ برافروخته شدن . درخشان شدن : به روز چهارم چو بفروخت هور شد از خواب بیدار بهرام گور. فردوسی . بدین کار ما برنیاید دو روز که بفروزد از چرخ گیتی فروز. فردوسی . روز جنگ از شعف و شادی جنگ بفروزد دو رخان چون گلنار. فرخی . یکی خانه کرده ست فرخاردیس که بفروزد از دیدن او روان . فرخی . فروخت روی نشاطم چو بوستان افروز بدین امید کز این ورطه بوکه جان ببرم . انوری . ◄ روشن کردن . مشتعل کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). سوزاندن : بفرمود تا شمع بفروختند به هر سوی ایوان همی سوختند. فردوسی . شب آمد گوان شمع بفروختند به هر جای آتش همی سوختند. فردوسی . بفروز و بسوز پیش خود امشب چندانکه توان ز عود و از چندن . عسجدی . کسی به خانه در آتش فروخت نتواند چنانکه برنشود دود او سوی برزن . عنصری . - برفروختن ؛ برافروختن . روشن کردن : هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. بوشکور (از فرهنگ اسدی نسخه ٔنخجوانی ). ◄ رونق دادن .آراستن : حدیث جنگ تو با دشمنان، و قصه ٔ تو محدثان را بفروخت خسروا بازار. فرخی . رجوع به افروختن و برافروختن شود.