فروخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروخته . [ ف َ / ف ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) افروخته . فروزان . درخشان . (برهان ). روشن : همچو دلها بدو فروخته باد صدر و ایوان و مجلس و میدان . فرخی . پیش تن دوستان ز رنج پناهی در جگر دشمنان فروخته ناری . فرخی . چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روان فروخته ست زمانه به دولت سلطان . عنصری . - فروخته روی ؛ زیباروی . افروخته روی : بدین فروخته رویان نگه کنم که همی به فعل طبعی روی زمین فروزانند. مسعودسعد. - فروخته شدن ؛ روشن شدن : چو آتش است حسامت که چون فروخته شد بدو دل و جگر دشمنان کنند کباب . مسعودسعد. رجوع به افروخته شود.
فروخته . [ ف ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) بیع کرده شده . (برهان ). اسم مفعول از فروختن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).