فرودریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرودریدن . [ ف ُ دَ دَ ] (مص مرکب ) خراب شدن . واریز کردن چاه و جز آن . (یادداشت بخط مؤلف ): تهور؛ فرودریدن بنا. انقیاض ؛ فرودریدن دیوار. (منتهی الارب ). ◄ شکاف برداشتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : چون دسته شد خمیده و گنبد فرودرید کم شد مزه، بزه نتوان کرد زین فزون . سوزنی . ◄ شکافتن . پاره کردن : زن خود را به قتل آورد، پس شکم خود را فرودرید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).