فرورفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرورفتن . [ ف ُ رو رَ ت َ ] (مص مرکب ) پایین رفتن . به زیر رفتن . (ناظم الاطباء). مقابل بررفتن : فرورفت و بررفت روز نبرد به ماهی نم خون و بر ماه گرد. فردوسی . فرورفتن آبها از جهان در آن ژرف دریا نبودی نهان . نظامی . به کام دل نفسی با تو التماس من است بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام . سعدی . چو پیلش فرورفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن . سعدی . - در فکرت فرورفتن یا بفکرت فرورفتن ؛ در فکر رفتن . بسیار فکر کردن : نیوشنده شد زین سخن تنگدل بفکرت فرورفت چون خر به گل . سعدی . شیخ در فکرت زمانی فرورفت . (گلستان ). - در فکر فرورفتن ؛ فکر کردن . بسیار در فکر شدن . ◄ رفتن : بار نداد و برنشست و برجانب سیب زار باغ فیروزی فرورفت . (تاریخ بیهقی ). ◄ غروب کردن هر جرم سماوی . فروشدن : در وقت زرد شدن آفتاب و فرورفتن گفتم . (قصص الانبیاء). به ما در فرورفتن آفتاب اشارت به چشمه ست و دریای آب . نظامی . ◄ درگذشتن و مردن : اگر به دست کسی ناگهان فرورفتی بسوی دیگر از او بهره یافتی دیدار. فرخی . تقدیر بری او را زمان نداد و به جوانی فرورفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رجوع به فروشدن شود.