فروریختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروریختن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) چیزی را از بالا به پایین ریختن : یکروز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بغلط لج بزدش بر در دهلیز. منجیک ترمذی . بزد تیغ و انداخت از تن سرش فروریخت چون رود خون از برش . فردوسی . فروریخت از دیده سیندخت خون که کودک ز پهلو کی آید برون ؟ فردوسی . نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فروریخت از دیدگان آب گرم . فردوسی . آن لعل لعاب از دهن گاو فروریز تا مرغ صراحی کندت نغز نوایی . خاقانی . ناودان چشم رنجوران عشق گر فروریزند خون آید به جوی . سعدی . یکی طشت خاکسترش بی خبر فروریختند از سرایی بسر. سعدی . ◄ انداختن . افکندن : که او گفت کز بنده بگریختی سلیح سواران فروریختی . فردوسی . ز شاه کیان خواسته زینهار فروریختند آلت کارزار. فردوسی . ◄ آویختن : به فتراک پاکان فروریز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ . سعدی . ◄ ریخته شدن : بیفشرد چنگ کَلاهور سخت فروریخت ناخن چو برگ درخت . فردوسی . شکستم سرش چون سر ژنده پیل فروریخت زو زهر چون رود نیل . فردوسی . گلی که باد بر او برجهد فروریزد چرا دهم دل نیکوپسند خویش بدان . فرخی . ◄ خراب شدن و ویران شدن دیوار و سقف . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ پاره پاره شدن . (ناظم الاطباء).