فروزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروزان . [ ف ُ ] (نف ) صفت فاعلی از فروختن . افروزنده . درخشنده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). تابنده . (صحاح الفرس ). روشن . درخشان . فروزنده : که فرزند آن نامور شاه بود فروزان چو در تیره شب ماه بود. فردوسی . تهمتن چو بشنید آن خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه . فردوسی . فروزان یکی شمع بنهاد پیش سخن راند هر گونه از کم و بیش . فردوسی . از خاکستر آتشی فروزان کرد. (تاریخ بیهقی ). جوانی همه پیکرش نیکوی فروزان از او فره ٔ خسروی . اسدی . تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است تو شمع فروزانی و گیتی شب یلدا. امیرمعزی . آه من چندان فروزان شد که کوران نیمشب از فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند. خاقانی . قلب الاسد از اسد فروزان چون آتش عود عودسوزان . نظامی . گه آوردی فروزان شمع در پیش در او دیدی و در حال دل خویش . نظامی ◄ شادمان . سرخوش : جهانجوی برتخت شاهنشهی نشسته فروزان ابا فرهی . فردوسی .