فروع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروع . [ ف ُ ] (ع مص ) برتر گردیدن از قوم خود به بزرگی یا به جمال . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد). ◄ از کوه بالا رفتن . ◄ به وادی فرودآمدن . (از اقرب الموارد). ◄ به لگام زدن اسب را و عنان کشیدن تا بازایستد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بر سر کسی زدن به عصا. (از اقرب الموارد). ◄ بازداشتن میان قوم و اصلاح نمودن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ جولان کردن در زمین و دانستن دانش آن و شناختن نشانه های آن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ فرع . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مقابل اصول : از اصول و فروع معتقد ایشان استکشافی کنم . (کلیله و دمنه ). و آن را اصول و فروع و زوایا نهاده . (کلیله و دمنه ). ◄ به اصطلاح اهل علم به معنی علم فقه باشد. (آنندراج ). زیرا فقه علم استخراج احکام فروع دین است . - فروع الباب ؛ رگهای متصل به باب الکبد. (یادداشت بخط مؤلف ). - فروع الجوزاء ؛ گرمای سخت . یقال : له نجم الفروع ایضاً. (منتهی الارب ). سخت ترین گرمای جوزا. (اقرب الموارد). ستاره ای که در جوزاست فرغ است با غین معجمه نه فروع به عین مهمله . رجوع به فرغ و فروغ شود.
فروع . [ ف َرْ وَ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). دارةالفروع جایی است . (از معجم البلدان ).