فروغ فرخزاد | اسیر | ای ستارهها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ستارهها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشستهاید ای ستارهها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشستهاید آری این منم که در دل سکوت شب نامههای عاشقانه پاره میکنم ای ستارهها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خودپسند ناز و عشوههای زیرکانه خوشتر است ای ستارهها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ای ستارهها چه شد که بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد جام باده سر نگون و بسترم تهی سر نهادهام به روی نامههای او سر نهادهام که در میان این سطور جستجو کنم نشانی از وفای او ای ستارهها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستارهها، ستارههای خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستارهها که همچو قطرههای اشک سر به دامن سیاه شب نهادهاید ای ستارهها کز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشادهاید رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستارهها، چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستارهها، ستارهها، ستارهها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟