فروغ فرخزاد | اسیر | دعوت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم چرا بیهوده میگویی، دل چون آهنی دارم نمیدانی، نمیدانی، که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزندهتر هرگز نخواهی یافت آغوشی نمیترسی، نمیترسی، که بنویسند نامت را به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی بیا دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری فدای لحظهای شادی، کن این رویای هستی را لبت را بر لبم بگذار کز این، ساغر پر می چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را تو را افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی دروغ است این اگر، پس آن دو چشم راز گویت را چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه میدوزی