فروغ فرخزاد | اسیر | ناآشنا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنهای سیراب شد، سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهرویی در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز خود نمیدانم چه میجویم در او عاشقی دیوانه میخواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه میخواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی میخواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من میگویدای آغوش گرم مست نازم کن، که من دیوانهام من به او میگویمای نا آشنا بگذر از من، من تو را بیگانهام آه از این دل، آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانهای ای دریغا، کس به آوازش نخواند