فروغ فرخزاد | اسیر | یادی از گذشته
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شهریست در کنار آن شط پر خروش با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور شهریست در کناره آن شط که سالهاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسههای ساحل و در سایههای نخل او بوسهها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده است که من نرم کردهام با جادوی محبت خود قلب سنگ او آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او ما رفتهایم در دل شبهای ماهتاب با قایقی به سینه امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب بر بزم ما نگاه سپید ستارگان بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر بوسیدهام دو دیده در خواب رفته را در کام موج دامنم افتاده است و او بیرون کشیده دامن در آب رفته را اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ای شهر پر خروش، تو را یاد میکنم دل بستهام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد میکنم