فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | بر او ببخشایید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر او ببخشایید بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را با آبهای راکد و حفرههای خالی از یاد میبرد و ابلهانه میپندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشایید بر خشم بیتفاوت یک تصویر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش آب میشود بر او ببخشایید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطرهای منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته میکند بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد و گیسوان بیهدهاش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق میلرزد ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی ای همدمان پنجرههای گشوده در باران بر او ببخشایید بر او ببخشایید زیرا که مسحور است زیرا که ریشههای هستی بارآور شما در خاکهای غربت او نقب میزنند و قلب زود باور او را با ضربههای موذی حسرت در کنج سینهاش متورم میسازند.