فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | دریافت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در حباب کوچک روشنایی خود را میفرسود ناگهان پنجره پر شد از شب شب سرشار از انبوه صداهای تهی شب مسموم از هرم زهر آلود تنفسها شب… گوش دادم در خیابان وحشت زده تاریک یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد در خیابان وحشت زده تاریک یک ستاره ترکید گوش دادم… نبضم از طغیان خون متورم بود و تنم… تنم از وسوسه متلاشی گشتن. روی خطهای کج و معوج سقف چشم خود را دیدم چون رطیلی سنگین خشک میشد در کف، در زردی، در خفقان داشتم با همه جنبشهایم مثل آبی راکد ته نشین میشدم آرام آرام داشتم لرد میبستم در گودالم گوش دادم گوش دادم به همه زندگیم موش منفوری در حفره خود یک سرود زشت مهمل را با وقاحت میخواند جیرجیری سمج و نامفهوم لحظهای فانی را چرخ زنان میپیمود و روان میشد بر سطح فراموشی آه من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید آه من به یاد آوردم اولین روز بلوغم را که همه اندامم باز میشد در بهتی معصوم تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم در حباب کوچک روشنایی، خود را در خطی لرزان خمیازه کشید.