فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | شعر سفر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همه شب با دلم کسی میگفت (سخت آشفتهای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید میرود، می رود، نگهدارش) من به بوی تو رفته از دنیا بیخبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم میریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تورها میشکفتم ز عشق و میگفتم (هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود، چشم من به دنبالش برود، عشق من نگهدارش) آه، اکنون تو رفتهای و غروب سایه میگسترد به سینه راه نرم نرمک خدای تیره غم مینهد پا به معبد نگهم مینویسد به روی هر دیوار آیههایی همه سیاه سیاه