فروغ فرخزاد | عصیان | بازگشت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیدم ز ره غبار آلود نگهم پیشتر ز من میتاخت بر لبانم سلام گرمی بود شهر جوشان درون کوره ظهر کوچه میسوخت در تب خورشید پای من روی سنگفرش خموش پیش میرفت و سخت میلرزید خانهها رنگ دیگری بودند گرد آلوده، تیره و دلگیر چهرهها در میان چادرها همچو ارواح پای در زنجیر جوی خشکیده، همچو چشمی کور خالی از آب و از نشانه او مردی آوازه خوان ز راه گذشت گوش من پر شد از ترانه او گنبد آشنای مسجد پیر کاسههای شکسته را میماند مومنی بر فراز گلدسته با نوایی حزین اذان میخواند میدویدند از پی سگها کودکان، پا برهنه، سنگ به دست زنی از پشت معجری خندید باد ناگه دریچهای را بست از دهان سیاه هشتیها بوی نمناک گور میآمد مرد کوری عصا زنان میرفت آشنایی ز دور میآمد دری آنجا گشوده گشت خموش دستهایی مرا به خود خواندند اشکی از ابر چشمها بارید دستهایی مرا زخود راندند روی دیوار باز پیچک پیر موج میزد چو چشمهای لرزان بر تن برگهای انبوهش سبزی پیری و غبار زمان نگهم جستجو کنان پرسید در کدامین مکان نشانه اوست؟ لیک دیدم اتاق کوچک من خالی از بانگ کودکانه اوست از دل خاک سرد آیینه ناگهان پیکرش چو گل رویید موج زد دیدگان مخملیش آه، در وهم هم مرا میدید! تکیه دادم به سینه دیوار گفتم آهسته: این تویی کامی؟ لیک دیدم کز آن گذشته تلخ هیچ باقی نمانده جز نامی عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیدم ز ره غبار آلود تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ شهر من گور آرزویم بود