فروغ فرخزاد | عصیان | گره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فردا اگر ز راه نمیآمد من تا ابد کنار تو میماندم من تا ابد ترانه عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم در پشت شیشههای اتاق تو آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مه آیینه تصویر ما شکسته و بیآهنگ موی تو رنگ ساقه گندم بود موهای من، خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه من میسوخت میخواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه، بوته هیچ نمیروید ز آنجا نگاه خسته من پر زد آشفته گرد پیکر من چرخید در چارچوب قاب طلایی رنگ چشم مسیح بر غم من خندید دیدم اتاق درهم و مغشوش است در پای من کتاب تو افتاده سنجاقهای گیسوی من آنجا بر روی تختخواب تو افتاده از خانه بلوری ماهیها دیگر صدای آب نمیآمد فکر چه بود گربه پیر تو کاو را به دیده خواب نمیآمد بار دگر نگاه پریشانم برگشت لال و خسته به سوی تو میخواستم که با تو سخن گوید اما خموش ماند به روی تو آنگاه ستارگان سپید اشک سو سو زدند در شب مژگانم دیدم که دستهای تو چون ابری آمد به سوی صورت حیرانم دیدم که بال گرم نفسهایت ساییده شد به گردن سرد من گویی نسیم گمشدهای پیچید در بوتههای وحشی درد من دستی درون سینه من میریخت سرب سکوت و دانه خاموشی من خسته زین کشاکش درد آلود رفتم به سوی شهر فراموشی بردم ز یاد انده فردا را گفتم سفر فسانه تلخی بود نا گه به روی زندگیم گسترد آن لحظه طلایی عطر آلود آن شب من از لبان تو نوشیدم آوازهای شاد طبیعت را آن شب به کام عشق من افشاندی ز آن بوسه قطره ابدیت را