فروغی بسطامی | دیوان اشعار | تضمینها | شماره ۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مطربی زمزمه سر کرد سحر در گلزار رفتم از این غزل شاه به یک بار از کار «مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهار خیزای ساقی مستان قدح باده بیار باده هم چو گل احمر یا لاله سرخ باده هم چو دل عاشق یا روی نگار باده کهنه گر از عمرش پرسم گویند که ز پنجاه فزون است و صد آید به شمار بادهای گر شود از غرب تهی شیشه آن مینیابی تو به شرق اندر مردی هشیار باده صاف چو دلهای حکیمان اله تلخ چون زاهد سجاده فکن در بازار تا به کی گردم بر خاک درت خوار و ذلیل تا به کی باشم در دست غمت زار و نزار بیتو گیرد همه شب لشکر آهم به میان بیتو ریزد همه دم گوهر اشکم به کنار عاشقان را به سر کوی تو نه راه و نه رسم پاک بازان را بهر تو نه خواب و نه قرار»