فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بتان به مملکت حسن پادشاهانند ولی دریغ که بدخواه نیک خواهانند ز اصل پرورش روح میدهند این قوم ولی ز فرقت جان سوز جسم گاهانند به جای شیر ز بس خوردهاند خون جگر هنوز تشنهلب خون بیگناه انند کجا کمان سلامت ز عرصهای ما راست که در کمین ز چپ و راست کج کلاهانند به طاق آن خم ابرو شکستگی مرساد که در پناهش پیوسته بیپناهانند گرت ز تیغ کشد غمزهاش گواه مخواه که کشتگان ره عشق بیگواهانند فروغی از پی خوبان ماه روی مرو که سر به سر همه بیمهر و دل سیاهانند