فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حق ز رخت کرده ظهورای صنم این چه ظهور است و چه نورای صنم قامت تو شور قیامت نمود این چه قیام است و چه شورای صنم هیچ نمازی نپذیرد قبول تا تو نباشی به حضورای صنم با رخ تو خواهش حور و قصور محض گناه است و قصورای صنم با غم تو خاطر عشاق را عین نشاط است و سرورای صنم با تو دلم را سر آمیزش است وز همه در غین نفورای صنم پرده برانداز که اهل قصور دیده بپوشند ز حورای صنم مردم هشیار همه گرم عجز چشم و سرمست غرورای صنم صبر محال است ز رویت که نیست خس به سر شعله صبورای صنم تا شب هجران تو را دیدهام فارغم از روز نشورای صنم زنده به بوی تو شوم روز حشر نی ز دم نغمه صورای صنم ما همه موسی بیابان عشق نخل قدت نخله طورای صنم ماه فروغی نشدی تا نکرد بندگی صدر صدورای صنم حضرت نصرالله کز رای او روی تو شد چشمه نورای صنم