فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا لب میپرست او داد شراب مستیم مفتی شهر میخورد حسرت میپرستیم کاش به کوی نیستی خاک شوم که آن پری چهره نشان نمیدهد تا به حجاب هستیم دست امیدم ار شبی بر سر زلف او رسد طعنه بر آسمان زند فر دراز دستیم زنده جاودانیم تا حرکات عشق شد آلت زندگانیم، علت تندرستیم بر سر هر گذار او خاک شدم فروغیا تا فلک بلند سر خاک شود ز پستیم