فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جان تا شوق جانان است ما را چه آتشها که بر جان است ما را بلای سختی و برگشته بختی از آن برگشته مژگان است ما را از آن آلوده دامانیم در عشق که خون دل به دامان است ما را حدیث زلف جانان در میان است سخن زان رو پریشان است ما را چنان از درد خوبان زار گشتیم که بیزاری ز درمان است ما را ز ماای ناصح فرزانه بگذر که با پیمانه پیمان است ما را ز بس خو با خیال او گرفتیم وصال و هجر یکسان است ما را سر کوی نگاری جان سپردیم که خاکش آب حیوان است ما را شبی بیروی آن مه روز کردن برون از حد امکان است ما را گریبان تو تا از دست دادیم اجل دست و گریبان است ما را به غیر از مشکل عشقش فروغی چه مشکلها که آسان است ما را