فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبها به بزم مدعیای بیمروت جا مکن آرام جان او مشو، آزار جان ما مکن از بهر حسرت خوردنم، لب بر لب ساغر منه دست از پی آزردنم در گردن مینا مکن در بزم غیرای بیوفا بهر خدا مگذار پا ما را و خود را بیش از این آزرده و رسوا مکن هردم به مجلسای رقیب از یار دلجویی مجو خاطر نگهداریش را خاطر نشان ما مکن درد فروغی را وا تا کی به فردا افکنی اندیشه از فردا بدار، امروز را فردا مکن