فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ثواب من همه شد عین رو سیاهی من که خواجه در غضب آمد ز بیگناهی من فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی که در گدایی او بود پادشاهی من به جرم بیگنهی کشتیام خوشا روزی که غمزه تو درآید به عذرخواهی من توان شناخت که من دردمند عشق توام نه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من ز کشتگان غمت چون گواه میطلبند گواه من نبود غیر بیگواهی من به غیر تیغ پناهم نماند و میپرسم که رحم در دلت آید ز بیپناهی من سحر به کشتنم از در درآمدی سرمست مگو نداشت اثر آه صبحگاهی من نریخت تا به زمین خون پاک بازان را به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من سزد فروغی اگر کج کلاه من گوید که فتنه راست شد از فر کج کلاهی من