فروغی بسطامی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به چشمان سیه سرمه درانداختهای آهوان را همه خون در جگر انداختهای به هوای لب بامت که نشیمن نتوان طایران را همه از بال و پر انداختهای ای دل غم زده از عجز تو معلومم شد که بر تیغ محبت سپر انداختهای میتوان یافتن از تیشه فرهادای عشق که بسی کوه گران از کمر انداختهای به کمند تو اگر تازه گرفتاری نیست پس چرا یار قدیم از نظر انداختهای هیچ مرغ دلی از حلقه زلف تو نجست این چه دامی است که در رهگذر انداختهای سرگران رفتهای از حلقه عشاق برون جان به کف طایفه را در خطر انداختهای گره از چین سر زلف گشودستی باز یا به دامان صبا مشکتر انداختهای نه همین کشته عشق تو فروغی تنهاست ای بسا کشته که بر یکدیگر انداختهای