فروق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروق . [ ف ُ ] (ع مص ) پیش آمدن کسی را دو راهه . (منتهی الارب ). پیش آمدن دو راه کسی را و پرسیدن او که کدام راه را رود. (از اقرب الموارد). ◄ رمیدن شتر ماده و خر و برجستن از درد زه . (منتهی الارب ). گرفتن مَخاض ناقه را و رمیدن و برجستن . ◄ واضح شدن امری کسی را. (از اقرب الموارد). ◄ خداوند خسته پاره گردیدن . ◄ سرگین انداختن مرغ . (منتهی الارب ). ◄ توضیح دادن امری را برای کسی . (از اقرب الموارد). ◄ فَریقه خورانیدن زن را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ توجه کردن کسی کاری را و یافتن راه آنرا. (از اقرب الموارد).
فروق . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فریق . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فروق . [ ف َ / ف َرْ رو ] (ع ص ) مرد ترسنده . (منتهی الارب ). شدیدالفزع . (اقرب الموارد).