فروهلیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروهلیدن . [ ف ُ هَِ دَ ] (مص مرکب ) فروهشتن . آویختن نقاب، پرده و جز آن را و پوشاندن چیزی بدان : گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را. سعدی . یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ورنه بشکل شیرین شور از جهان برآور. سعدی . ◄ از پای درآوردن . افکندن : خود را بدین شمشیر فروهلم تا پیشم راست بگویی . (تاریخ بلعمی ). رجوع به فروهشتن شود.