فروکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فُ. کِ دَ) (مص م.)<BR>۱- پایین کشیدن، فرود آوردن.<BR>۲- در جایی فرود آمدن و اقامت کردن.<BR>۳- خوردن، نوشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ. کِ دَ) (مص م.) ۱- پایین کشیدن، فرود آوردن. ۲- در جایی فرود آمدن و اقامت کردن. ۳- خوردن، نوشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکشیدن . [ ف ُ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) به زیر کشیدن . به پایین کشیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : فروکشید گل سرخ روی بند از روی برآورید گل مشکبوی سر ز تراش . منوچهری . ◄ آشامیدن با ولع و بلعیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام گویی که شیر مام ز پستان همی مکی . کسائی مروزی . ◄ افکندن . انداختن . (یادداشت بخط مؤلف ). - لنگر فروکشیدن ؛ لنگر انداختن . ماندن : اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر چگونه کشتی از این ورطه ٔبلا ببرد؟ حافظ. ◄ آزاد کردن و کشیدن و دراز کردن . - پای فروکشیدن ؛ پای دراز کردن بحال استراحت : با تو زمین را سر بخشایش است پای فروکش گه آسایش است . نظامی . ◄ اقامت کردن و در جایی ماندن : بتماشای هرات رفت در نظرش خوش آمد، آنجا فروکشید. (تاریخ گزیده ).