فرویش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرویش . [ ف َرْ ] (اِ) تقصیر و فروگذاشت باشد. (برهان ) : راه دیو و عین فرویش است این تا نپنداری که درویش است این . امیر حسینی سادات (از حاشیه ٔ برهان چ معین از جهانگیری ). ◄ تعطیل و کاهلی و درنگ . (برهان ): به هشیاریت باید پیش رفتن نه غافل وار با فرویش رفتن . امیرخسرو. ◄ فراموشی در کارها. (برهان ). فرموش . فراموش . فرمش . فرامش . - فرویش کردن ؛ فراموش کردن و از یاد بردن : هرگه که فلک دل مرا ریش کند تنها فکند مرا و فرویش کند. مسعودسعد. ◄ درشتی و خشونت . ◄ بیکاری . ◄ (ص ) برشته و بریان . (برهان ).پرویش . رجوع به پرویش شود.