فریاد خواستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریاد خواستن . [ ف َرْ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) استغاثه . مدد خواستن . استمداد کردن . (از یادداشتهای مؤلف ) : به ملک سند کس فرستادند و فریادخواستند و گفتند که سپاه عرب آمد. (تاریخ بلعمی ). سوی آسمان سر برآورد راست ز دادار آنگاه فریاد خواست . فردوسی . دست به استادم زد و فریادخواست . (تاریخ بیهقی ). به عجز خویش معترف گرد و فریاد خواه . (تذکرة الاولیاء).