فریاد رسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریاد رسیدن . [ ف َرْ یا رَ / رِ ](مص مرکب ) کمک کردن . یاری کردن . به داد کسی رسیدن . به فریاد رسیدن . به فریاد کسی گوش دادن : اگر مهمان توست این ناخوش آواز مرا فریاد رس زین میهمانت . ناصرخسرو. بدیع نیست گرت خلق تهنیت گویند که دولت تو رسیده ست خلق را فریاد. مسعودسعد. گفتی که روز سختی فریاد تو رسم سخت است کار بهر چه روز ایستاده ای . خاقانی . او بسر دجال یک چشم لعین ای خدا فریاد رس نعم المعین . مولوی . ای که چون تو در زمانه نیست کس اﷲاﷲ خلق را فریاد رس . مولوی . بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده، فریاد رس . سعدی . بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس . سعدی . آخر به زکات تندرستی فریاد دل شکستگان رس . سعدی .