فریبنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریبنده . [ ف ِ / ف َ ب َ دَ / دِ ] (نف ) فریبکار. فریبا. فریب دهنده : تو با این فریبنده مرد دلیر ز دریا گذشتی بکردار شیر. فردوسی . تژاو فریبنده گفت ای دلیر درفش مرا کس نیارد بزیر. فردوسی . چنین است کار روزگار و دنیای فریبنده که حالها بر یکسان نگذارد. (تاریخ بیهقی ). تعجب بماندم از حال این دنیا که فریبنده است . (تاریخ بیهقی ). در این دنیای فریبنده ٔ مردم خوار چندانی بمانم که کارنامه ٔ این خاندان بزرگ برانم . (تاریخ بیهقی ). فریبنده گیتی شکارت نگیرد جز آنگه که گویی گرفتم شکارش . ناصرخسرو. بدین دهر فریبنده چرا غره شدی خیره ندانستنی که بسیار است او را مکر و دستانها. ناصرخسرو. دیو است جهان، صعب فریبنده مر او را هشیار خردمند بخسته ست همانا. ناصرخسرو. حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد. (کلیله و دمنه ). گرچه فروزنده و زیبنده است خاک بر او کن که فریبنده است . نظامی . سروش درفشان چو تابنده هور ز وسواس دیو فریبنده دور. نظامی . ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش به امید خود را فریبنده باش . نظامی . ◄ دلربا. دلفریب : شه شهریاران تهی کرده جای فریبنده را گفت نزد من آی . دقیقی . چو سودابه او را فریبنده گشت تو گویی که زهر گزاینده است . فردوسی .