فریب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریب . [ ف ِ ] (اِخ ) عبدالغفار اصفهانی . طبیب فرزند فتحعلی خوشنویس اصفهانی . ادیب بوده و در بیشتر علوم و فضایل دستی داشت و درطب نیز ماهر بود. رساله ای در بیماری وبا نوشت و منظومه ای نیز در تشریح به پارسی دارد. چون خط نستعلیق را نیک می نوشت در شعر به «خطاط» تخلص میکرد. (از مجمعالفصحای رضاقلی ه-دای__ت چ سنگی تهران ج ٢ ص ٣٩٠).
فریب . [ ف ِ / ف َ ] (اِ) در زبان پهلوی فرپ و همریشه است با فریفتن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه . (برهان ) : توانی بر او کار بستن فریب که نادان همه راست بیند وریب . بوشکور. چنان دان که یکسر فریب است و بس بلندی و پستی نماند بکس . فردوسی . بسی گشته ام در فراز و نشیب نیم مرد گفتار زرق و فریب . فردوسی . چو در عادت او تفکر کنی همه غدر و مکر و فریب و دهاست . ناصرخسرو. در یک سخن آن همه عتیبش بین در یک نظر این همه فریبش بین . خاقانی . به فریب فلک آزرد دلش خوش نکنند تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند. خاقانی . فریب جهان قصه ٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است . حافظ. - اندر فریب گرفتن ؛ فریفتن .فریب دادن . گول زدن : به آرایش چهره و فر و زیب نباید که گیرندت اندر فریب . فردوسی . - بافریب ؛ فریبنده . مکار. پرفریب : ای پسر! گیتی، زنی رعناست غره بافریب فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب . ناصرخسرو. - پرفریب ؛ فریبنده . مکار : بهرام مردی مکار و پرفریب است . (تاریخ بلعمی ). ترکیب ها: - فریبا . فریب آمیز. فریبان . فریباندن . فریب آوردن . فریب اندازی . فریب انگیز. فریب برفزودن . فریب پذیرفتن . فریب خور. فریب خوردن . فریب خورده . فریب خوری . فریب دادن . فریب ده . فریب دهی . فریب ساز. فریب سازی . فریبکار. فریبگاه . فریبگه . فریبناک . فریبی . فریبیدن .رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. ◄ طلسم را هم میگویند چه فریب گاه جایی باشد که در آنجا طلسم بسته باشند. (برهان ) : ندانی جز افسون و بند و فریب چو دیدی که آمد به پیشت نشیب . فردوسی . رجوع به فریبگاه و فریبگه شود. ◄ (نف ) مخفف فریبنده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ). و در این معنی همواره بصورت مزید مؤخر آید و صفت مرکب سازد، چون ترکیب های زیر: - جادوفریب ؛ آنقدر فریبنده که جادوان را هم بفریبد. پرفریب . فریبا : ای مسلمانان فغان زآن نرگس جادوفریب کو به یک ره بُرد از من صبر و آرام و شکیب . سعدی . - خاطرفریب ؛ آنکه از زیبایی و فریبندگی خاطر را به خود مشغول دارد. دلفریب . فریبا : ربوده ست خاطرفریبی دلش فرورفته پای نظر در گلش . سعدی . شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطرفریب . سعدی . - دلفریب ؛خاطرفریب . فریبنده . فریبا : درشت خویی و بدعهدی از تو نپسندند که خوب منظری و دلفریب و منظوری . سعدی . عجب از زنخدان آن دلفریب که هرگز نبوده ست بر سرو سیب . سعدی . نه هر جا که بینی خط دلفریب توانی طمع کردنش در کتیب . سعدی . - سرای فریب ؛ کنایت از جهان است : چنین است رسم سرای فریب فرازش بلندست و پستش نشیب . فردوسی . - صاحبدل فریب ؛ فریبنده ٔ صاحبدلان . آنکه صاحبدلان را شیفته ٔ خود کند : سرانگشتان صاحبدل فریبش نه در حنا که در خون قتیل است . سعدی . - عابدفریب ؛ آنکه عابدان و پارسایان را نیز شیفته ٔ خود کند : بر ابروی عابدفریبش خضاب چو قوس قزح بوده بر آفتاب . سعدی . چرخ مشعبد از رخ عابدفریب تو در زیر هفت پرده خیالی نیافته . سعدی . گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سِحْر ببستند خواب را. سعدی . - کوته نظرفریب : این غول روی بسته ٔ کوته نظرفریب دل می برد به غالیه اندوده چادری . سعدی . - مردم فریب ؛ آنکه مردم را بفریبد و بخود شیفته گرداند : برانگیخت آن جادوی ناشکیب بسی جادوییهای مردم فریب . نظامی . - ملایک فریب ؛ آنکه فرشتگان مقدس را هم بفریبد و به راه گناه عشق کشاند : زلف تو شیطان ملایک فریب روی تو سلطان ممالک ستان . خاقانی .