فریس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.) حلقهای است از چوب که برای بستن بار در سر ریسمان بندند، چنبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] (ص.) کشته و از هم دریده شدن.
(~.) [ ع. ] (اِ.) حلقهای است از چوب که برای بستن بار در سر ریسمان بندند، چنبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریس . [ ف َ] (اِ) فریز که گیاه خوشبو باشد. (برهان ). فریز، فریژ. رجوع به این مرادف ها شود. ◄ گوشت قدید. (برهان ). فریز. فریش . رجوع به فریز و فریش شود.
فریس . [ ف َ ] (ع اِ) چنبر. (منتهی الارب ). چنبری که از چوب سازند. (برهان ). حلقه ای است از چوب که برای بستن بار بر سر ریسمان بندند. (فرهنگ فارسی معین ) (اقرب الموارد). ◄ (ص ) کشته . ج، فَرسی ̍. (منتهی الارب ). قتیل . ج، فرسی . (اقرب الموارد).
فریس . [ ف ُ رَ ] (ع اِمصغر) مصغر فَرَس . (منتهی الارب ).