فریفته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریفته شدن . [ ف ِ / ف َ ت َ / ت ِ ش ُدَ ] (مص مرکب ) گول خوردن . فریب خوردن : خردمند آن است که به نعمتی و عشوه ای که زمانه دهد فریفته نشود. (تاریخ بیهقی ). فریفته مشو ای نوجوان بدانکه برو چه بوستان بقد سرو بوستان شده ای . ناصرخسرو. اگر بزر فریفته نشود چنان کنیم . (قصص الانبیاء). ملک را فریفته نباید شد. (کلیله و دمنه ). شیر به حدیث تو فریفته شد. (کلیله و دمنه ). هرکه به لابه ٔ دشمن فریفته شود سزای او این است . (کلیله و دمنه ).